تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
ما هم میریم مرخصی.

تا بعد خدا چی بخواد.

شاد باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:18  توسط گلدونه  | 

آخرین روز بیست و نه سالگی را با خستگی دلشوره عجله نگرانی ولی در آخرین لحظه ها شادی و خوشحالی به اتمام رسوندم.

اولین روز سی سالگی را با شادی سرحالی در کنار همه خانواده م شروع کردم.

ورود مامان و بابام در کانادا در روز قبل از تولد بهترین هدیه این سی سال زندگیم بود.


 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:18  توسط گلدونه  | 

 

 

                                  

                        

                        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 20:48  توسط گلدونه  | 

ذهنم درگیر و خسته ست.

جسمم داغون و  خسته تر.

دلم آرامش می خواد.

به یک خواب سیر نیاز دارم.

کلام آخر اینه که دخترها پوستم رو کندن.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:30  توسط گلدونه  | 

دنده عقب چهار دست و پا میره.

کامل و طولانی میشینه.

گریه هاش خیلی تیزه.

شبها سر جاش نمی خوابه.

از دندون خبری نیست.

لوسه ولی خیلی دوست داشتنیه.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 18:18  توسط گلدونه  | 

*درست تا یک ربع قبل از اینکه خونه رو به قصد کالج ترک کنم داشتم روی پروژه کار میکردم.ولی خوب  تمومش کردم و به نظرم بد هم نشد.وقتی هم رفتم سر کلاس توی همه کارها فقط کار خودم رو دوست داشتم و یکی دیگه رو که انصافا خیلی قشنگ بود.بعد قرار بود نصف کلاس این هفته و بقیه هفته بعدش presentation بدیم که نوبت من هم همین هفته شد و با اینکه زیاد اون جوری که دلم می خواست نشد ولی کلا راضی بودم.یکی از چیزهای مهم توی پرزنتیشن دادن مرتب بودن ظاهری فرد هست.لباسمون باید بزینسی باشه.یا موهامون مرتب شده باشه.حتی ناخونهامون درست شده باشه.حالا فکر کنین من همه کارهام رو کردم لباس پوشیدم وقتی هم نشستم تو ماشین لاکم رو زدم و آرایش کردم.تا برم اونجا هم لاکهام خشک شد و کاملا اماده بودم.به هر حال اینم تموم شد و به قول محمد ببینیم درس عبرتی شد برام که همه کارهام رو نذارم روزهای آخر یا نه.نمی دونم چطوره که اصلا نمیشه زود شروعش کرد و همه باید لحظه آخری بشه.این سه چهار شب گذشته شبها تا سه و چهار صبح بیدار بودم و صبحها هم دختر کوچیکه بین هشت تا هشت و نیم بیدارم کرده و روز از نو روزی از نو.کارهاش هم خیلی زیاد بود و کلی ریز کاری هم داشت که بیچاره مکرد. بچه ها یه وقتهایی باهام راه میان یه وقتهایی هم نه.مثلا همون روزهای اول که اومدم پروژه رو شروع کنم کاغذ رو یه میزم فیکس کردم و دو تا نقطه اول رو کشیدم اومدم نقطه ها رو بهم وصل کنم که بشه یه خط فردا صبح شده بود.چون همون موقع بچه ها افتادن رو اون دنده و درس خودن فراموش شد.ولی خوب امروز کف آشپزخونه نشسته بودم و داشتم کاغذهام رو قیچی میکردم.همه جا پر از قیچی و کاغذ و چسب و صد مدل خط کش و هزار تا ریز ریزه دیگه بود.شاینا اومد رد بشه اینقدر با احتیاط پاهاش رو بلند میکرد و از روی وسایلم میپرید که خنده م گرفته بود.بچه م حرفه ای شده دیگه.مایا هم که زیرش خشک باشه و گرسنه نباشه و خوابش هم نیاد معمولا ساکته مگر اینکه واقعا دلش بغل بخواد.یه دادهای تیزی میکشه تو مخ آدم چکش می خوره.مخصوصا اگه احتیاج به تمرکز داشته باشی.هرچی بود و هر چی بر ما گذشت تموم شد و باید دید ترم بعد چی پیش میاد.

*تو همه این بدو بدو های پروژه چون از قبل بلیطش رو خریده بودیم بچه ها رو برای اولین بار تنها گذاشتیم پیش بیبی سیتر و خودمون رفتیم تاتر  the sound of the music یا همون اشکها و لبخندهای خودمون.بسیار تاتر دیدنی و خوب و پر خاطره ای بود.فقط من یه ذره خسته بودم و دلم شور بچه ها رو هم میزد.کلا دمق بودم و به قول محمد اون شور و هیجان و ذوقی که باید برای یه تاتر اونم با این همه خاطره داشته باشم رو نداشتم ولی در اینکه این تاتر عالی بود که حرف نداشت.مثل همه تاترهای اینجا  صحنه پردازیش و دکورش حرف نداشت.من توی تاتر دو تا چیزش رو خیلی دوست دارم یکی اینکه همیشه منتظرم ببینم توی صحنه بعدی چطور می خوان دکورها رو عوض کنن و حالا چی میاد یکی هم آخر آخر تاتر که بازیگرها یکی یکی میان سر صحنه.هرچند این سری طبق تجارب قبلی واسه اینکه توی ترافیک پارکینگ نمونیم بدو پریدیم تو ماشین که بچه ها بیشتر از این تنها نباشن اون قسمت آخر رو از دست دادیم.با تمام این احوال خیلی خیلی خوب بود.هم تاتری بود که من فیلمش رو یه زمانی روزی یه بار باید میدیدم و هم اینکه یه زنگ تفریح وسط کارهام بود و بعد از مدتها بدون بچه و ونگ ونگ وای شیر بده و وای عوض کن وای بذار تو ماشین و وای کلاهش کو کفشش کو دوتایی رفتیم بیرون که بسیار چسبید.

*دو ماه مثل برق و باد گذشت و شوهر ما هم به زودی برمیگرده سر کارش.بلکه ما هم بیشتر به خونه زندگی مون برسیم.این دو ماه که برای من همش مثل شنبه یکشنبه های اخر هفته بود.یا غذای بیرون خوردیم یا غذای مونده خوردیم یا خیلی لطف میکردم غذای سرهم بندی می خوردیم.به ندرت آشپزی کردم و به ندرت خونه رو تمیز کاری به دل نشین کردم.خلاصه جفتمون باهم رفتیم مرخصی.فقط من با دو تا بچه فسقلی موندم بعد از این چجوری سر کنم بسکه بد عادت شدم.خدا به دادم برسه.روز از نو روزی از نو.چقدر بودن یه کمک تو خونه خوبه.

*دخترها دارن تند تند بزرگ میشن.عکسهای سه چهار ماه پیش شاینا رو که میبینم به نظرم خیلی خیلی بزرگ و خانوم شده.مایا هم که داره تند تند بزرگ میشه و هر روز با پیشرفتهاش سورپرایزمون میکنه.منم که مامانشونم و براشون کیف میکنم.

*همه غلطهای تایپی رو به بزرگی خودتون بخشین.اصلا حال برگشتن و اصلاح ندارم.

*مرسی از همه دوستان عزیزم که پیشنهاد کمک داده بودن.مرسی از همه اونهایی که بهم تلفن کردن تا از حال و روز خودم و پروژه م باخبر بشن هرچند نتونستم جواب درست و حسابی بهشون بدم.

*آها ممنونم از همه تشویق هاتون.تشویق چیز خوبی است و من تشویق دوست دارم.لطفا بیشتر و محکم تر تشویق کنین و به افتخار خودتون یه کف مرتب بزنین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 9:12  توسط گلدونه  | 

همه چیز قاطی شده.وسط کار فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم.دو شب که تا چهار بیدارم و از اونور هم هشت صبح بیدار شدم.امشب هم باید تا صبح بیدار بمونم و خراب کاری بزرگم رو ماست مالی کنم.فکر هم نمیکنم شدنی باشه.بعدشم یه قسمت دیگه از کارم مونده.اینقدر اوضاع بی ریخته که دارم به نمره قبولی فکر میکنم A  و A+ پیشکش.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 9:48  توسط گلدونه  | 

من بازم مثل همیشه مشقهام رو گذاشتم واسه لحظه آخر ولی انگار این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست.این یکی پرورژه پایان ترم هست با کلی جزییات و ریزه کاری.فقط هم دو روز و نیم دیگه وقت دارم.خدا به دادم برسه.


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:51  توسط گلدونه  | 

 

 

روز و روزگار خوش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:20  توسط گلدونه  | 

دیگه در اینکه مایا یه بچه ننه اساسیه هیچ شکی نیست.اینقدر هم لوس گریه میکنه که دل سنگ رو هم آب میکنه.البته اون مال یکی دو دقیقه اولشه.بعد که ببینه نه انگار قرار نیست کسی بغلش کنه همچین گریه میکنه که تا سه تا خونه اون ور تر هم صداش میره.من که جرات ندارم از جلوش رد بشم چون حتما یادش می افته که تو بغل من نیست و میزنه زیر گریه.از اون بدتر اینه که همش دلش می خواد بچرخه و تا به پشت میذاریمش یه چرخ میزنه و بعد که همین طوری چهار چنگولی رو زمین میمونه میزنه زیر گریه و بازم از همون گریه هاااا.خلاصه با این دخترک ناز نازی بد اخلاق ما ماجراها داریم.همچین بگی نگی هم به نظرم حسوده.میشه بچه اینقدری حسودی کنه؟؟؟هر سری شاینا بغل من میاد مایا میزنه زیر گریه و می خواد بیاد پیش من.وقتی که میاد همچین لبخند رضایت میزنه وروجک.با اسباب بازی بازی میکنه ولی هنوز بلد نیست شیشه ش رو خودش بگیره.نشستنش خیلی بهتر شده و طولانی تر میتونه نشسته بمونه.یه بارم گذاشتمش توی چرخ خرید که کامل نشست وای اینقدر هیکلش در مقابل این کارتها کوچولو بود هر کی رد میشد یه نظری میداد.

شاینا کوچولو هم که دیگه اینقدر عسل شده که با خدا میدونه.رنگها رو به انگلیسی کامل بلده و به فارسی هم تا حدی.اعداد رو تا بیست به انگلیسی میشماره .البته تا ده رو بدون غلط  و از ده تا بیست رو بیشتر از کلمه آهنگ کلمه رو میگه.به فارسی تا ده میشماره (البته اگه رو مود باشه) و صدقه سر خانوم دورا و آقای دیگو تا چهار هم به اسپنیش.  هر روز با کلمه های جدیدی که میگه کلی سورپرایزمون میکنه.چند روز پیش باباش یه پتو رو مثل  کلاه پیچیده بود دور سرش.شاینا اومده گفته no daddy indian نیست.بعد من که اومدم بازم همون کار رو کرد و من ازش پرسیدم شاینا ددی چیه گفت ایندین.من نمیدونم این فسقلی ایندین از کجا میشناسه.فعلا اسباب بازی مورد علاقه ش بعد از سایزهای مختلف توپ باربی هست و باید همه باربی هاش هم همزمان دستش باشن و اصلا نمیتونه بینشون یکی رو انتخاب کنه.دقیقا هم میدونه اینا خانوم هستن و پرینسس.دخترم از هفته پیش کلاس باله ش رو شروع کرده.هرچند جلسه اول که فقط کار خودش رو میکردم واصلا انگار نه انگار یه معلمی هست که داره سعی میکنه بهش یاد بده.خودش احساس میکرد که خیلی بلده و کاری به کلاس نداشت.دستهاشرو باز میکرد و مثل بالرین ها با گردن کج دور استدیو میچرخید.وقتی هم که موسیقی رو قطع میکردن که خانومشون یه چیزی بگه میرفت میگه ترن آن میوزیک.بعد هم که خانومش محلش نمیذاشت میرفت جلوش دستهاش رو دراز میکردم و میگفت استاپ فرییییییییییییییییز.همه مامان باباها خنده شون گرفته بود از این دختر فیلم ما.اشکال نداره دلیل اصلی رفتن به این کلاس هم همین بود که یاد بگیره با یه گروه همراه بشه و بتونه حرکاتشون رو دنبال کنه وگرنه برای خود رقص هنوز خیلی کوچیکه و حالا حالاها وقت داره.

بمیرم بچه م امشب داشت پایین بازی میکرد که صدای گریه ش رفت بالا.تا محمد برسه بهش و بیارتش بالا دیدیم داره از دماغش خون میاد.من که مردم.اصلا طاقتم تو این چیزا کم شده.اینقدر که قبلا اصلا با آمپول زدن و خون دادن و اینا مشکل نداشتم ولی تازگی (بعد از زایمان دوم)اینقدر ضعیف شدم که وقتی برای چک آپ هم میرم خون بدم نمی تونم سرنگ رو نگاه کنم و روم رو بر میگردونم.حالا از دماغ جگر گوشم داشت خون می اومد.از جام مثل فرفره پریدم و صورتش رو شستم و یخ گذاشتیم که خدا رو شکر زود خونش بند اومد و درد هم نداشت و فوری بدو بدو رو از سر گرفت.ولی من مریضم دیگه میدونین که همش میگم نکنه دماغش شکسته باشه و کج بشه و بچه م رو زشت کنه.میبینی توروخداااا خلم دیگه.

خودم هم خیلی کمتر خسته میشم.محمد کمک بزرگیه برام.آخر ترم هست و دوتا پروژه دیگه باید تحویل بدم.یکیش رو تو همین هفته و یکی دیگه ش رو هم هفته بعد از عید.تصمیم دارم تابستون هم کلاس بگیرم که اگه خواستم استراحت کنم حداقل توی زمستون باشه که سخت تره.ترم تابستون خیلی زود میگذره.حیفه از دستش بدم.تصمیمم برای خونه تکونی عوض شد.این ترم که تموم شد خونه تکونی میکنم که به اومدن مهمونهامون هم نزدیک تر باشه.خرید عیدم رو کردم.نزدیک ایستر هست و لباس مهمونی تو همه مغازه ها پر شده.هرچند لباس شاینا رو به زحمت پیدا کردم و آخر سر هم به دلم درست و حسابی نچسبید .برای سفره هنوز هیچی نخریدم و هیچ برنامه ای هم ندارم هنوز.بذار پروژه این هفته م رو که تحویل دادم یه فکری به حالش میکنم.

یه چیز دیگه هم اینکه من معتاد فیس بوک شدم رفت.عجب باحاله خداییش.کلی از دوستهای دبیرستانم و دانشگاهم رو توش پیدا کردم.آدم  اون تو احساس نزدیکی میکنه باهاشون حتی اگه یه کله دیگه دنیا باشن.خداییش اورکات خیلی بورینگ نسبت به فیس بوک نه؟؟؟؟؟

خوب برم دیگه.در حال حاضر اینقدر پشتم گرفته که نمی تونم خمیازه بکشم.اعصابم رو خورد کرده هاااا.

اینم یه عکس از زمستان سخت پارسال که هم یادم باشه چقدر دخترکم کوچولو بوده و هنوزم هست البته هم اینکه برای اون دوستمون که مدل کلاه و شال گردن شاینا رو خواسته بودن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:33  توسط گلدونه  |