تا بعد خدا چی بخواد.
شاد باشین.
اولین روز سی سالگی را با شادی سرحالی در کنار همه خانواده م شروع کردم.
ورود مامان و بابام در کانادا در روز قبل از تولد بهترین هدیه این سی سال زندگیم بود.



جسمم داغون و خسته تر.
دلم آرامش می خواد.
به یک خواب سیر نیاز دارم.
کلام آخر اینه که دخترها پوستم رو کندن.
کامل و طولانی میشینه.
گریه هاش خیلی تیزه.
شبها سر جاش نمی خوابه.
از دندون خبری نیست.
لوسه ولی خیلی دوست داشتنیه.
*تو همه این بدو بدو های پروژه چون از قبل بلیطش رو خریده بودیم بچه ها رو برای اولین بار تنها گذاشتیم پیش بیبی سیتر و خودمون رفتیم تاتر the sound of the music یا همون اشکها و لبخندهای خودمون.بسیار تاتر دیدنی و خوب و پر خاطره ای بود.فقط من یه ذره خسته بودم و دلم شور بچه ها رو هم میزد.کلا دمق بودم و به قول محمد اون شور و هیجان و ذوقی که باید برای یه تاتر اونم با این همه خاطره داشته باشم رو نداشتم ولی در اینکه این تاتر عالی بود که حرف نداشت.مثل همه تاترهای اینجا صحنه پردازیش و دکورش حرف نداشت.من توی تاتر دو تا چیزش رو خیلی دوست دارم یکی اینکه همیشه منتظرم ببینم توی صحنه بعدی چطور می خوان دکورها رو عوض کنن و حالا چی میاد یکی هم آخر آخر تاتر که بازیگرها یکی یکی میان سر صحنه.هرچند این سری طبق تجارب قبلی واسه اینکه توی ترافیک پارکینگ نمونیم بدو پریدیم تو ماشین که بچه ها بیشتر از این تنها نباشن اون قسمت آخر رو از دست دادیم.با تمام این احوال خیلی خیلی خوب بود.هم تاتری بود که من فیلمش رو یه زمانی روزی یه بار باید میدیدم و هم اینکه یه زنگ تفریح وسط کارهام بود و بعد از مدتها بدون بچه و ونگ ونگ وای شیر بده و وای عوض کن وای بذار تو ماشین و وای کلاهش کو کفشش کو دوتایی رفتیم بیرون که بسیار چسبید.
*دو ماه مثل برق و باد گذشت و شوهر ما هم به زودی برمیگرده سر کارش.بلکه ما هم بیشتر به خونه زندگی مون برسیم.این دو ماه که برای من همش مثل شنبه یکشنبه های اخر هفته بود.یا غذای بیرون خوردیم یا غذای مونده خوردیم یا خیلی لطف میکردم غذای سرهم بندی می خوردیم.به ندرت آشپزی کردم و به ندرت خونه رو تمیز کاری به دل نشین کردم.خلاصه جفتمون باهم رفتیم مرخصی.فقط من با دو تا بچه فسقلی موندم بعد از این چجوری سر کنم بسکه بد عادت شدم.خدا به دادم برسه.روز از نو روزی از نو.چقدر بودن یه کمک تو خونه خوبه.
*دخترها دارن تند تند بزرگ میشن.عکسهای سه چهار ماه پیش شاینا رو که میبینم به نظرم خیلی خیلی بزرگ و خانوم شده.مایا هم که داره تند تند بزرگ میشه و هر روز با پیشرفتهاش سورپرایزمون میکنه.منم که مامانشونم و براشون کیف میکنم.
*همه غلطهای تایپی رو به بزرگی خودتون بخشین.اصلا حال برگشتن و اصلاح ندارم.
*مرسی از همه دوستان عزیزم که پیشنهاد کمک داده بودن.مرسی از همه اونهایی که بهم تلفن کردن تا از حال و روز خودم و پروژه م باخبر بشن هرچند نتونستم جواب درست و حسابی بهشون بدم.
*آها ممنونم از همه تشویق هاتون.تشویق چیز خوبی است و من تشویق دوست دارم.لطفا بیشتر و محکم تر تشویق کنین و به افتخار خودتون یه کف مرتب بزنین.

روز و روزگار خوش.
شاینا کوچولو هم که دیگه اینقدر عسل شده که با خدا میدونه.رنگها رو به انگلیسی کامل بلده و به فارسی هم تا حدی.اعداد رو تا بیست به انگلیسی میشماره .البته تا ده رو بدون غلط و از ده تا بیست رو بیشتر از کلمه آهنگ کلمه رو میگه.به فارسی تا ده میشماره (البته اگه رو مود باشه) و صدقه سر خانوم دورا و آقای دیگو تا چهار هم به اسپنیش. هر روز با کلمه های جدیدی که میگه کلی سورپرایزمون میکنه.چند روز پیش باباش یه پتو رو مثل کلاه پیچیده بود دور سرش.شاینا اومده گفته no daddy indian نیست.بعد من که اومدم بازم همون کار رو کرد و من ازش پرسیدم شاینا ددی چیه گفت ایندین.من نمیدونم این فسقلی ایندین از کجا میشناسه.فعلا اسباب بازی مورد علاقه ش بعد از سایزهای مختلف توپ باربی هست و باید همه باربی هاش هم همزمان دستش باشن و اصلا نمیتونه بینشون یکی رو انتخاب کنه.دقیقا هم میدونه اینا خانوم هستن و پرینسس.دخترم از هفته پیش کلاس باله ش رو شروع کرده.هرچند جلسه اول که فقط کار خودش رو میکردم واصلا انگار نه انگار یه معلمی هست که داره سعی میکنه بهش یاد بده.خودش احساس میکرد که خیلی بلده و کاری به کلاس نداشت.دستهاشرو باز میکرد و مثل بالرین ها با گردن کج دور استدیو میچرخید.وقتی هم که موسیقی رو قطع میکردن که خانومشون یه چیزی بگه میرفت میگه ترن آن میوزیک.بعد هم که خانومش محلش نمیذاشت میرفت جلوش دستهاش رو دراز میکردم و میگفت استاپ فرییییییییییییییییز.همه مامان باباها خنده شون گرفته بود از این دختر فیلم ما.اشکال نداره دلیل اصلی رفتن به این کلاس هم همین بود که یاد بگیره با یه گروه همراه بشه و بتونه حرکاتشون رو دنبال کنه وگرنه برای خود رقص هنوز خیلی کوچیکه و حالا حالاها وقت داره.
بمیرم بچه م امشب داشت پایین بازی میکرد که صدای گریه ش رفت بالا.تا محمد برسه بهش و بیارتش بالا دیدیم داره از دماغش خون میاد.من که مردم.اصلا طاقتم تو این چیزا کم شده.اینقدر که قبلا اصلا با آمپول زدن و خون دادن و اینا مشکل نداشتم ولی تازگی (بعد از زایمان دوم)اینقدر ضعیف شدم که وقتی برای چک آپ هم میرم خون بدم نمی تونم سرنگ رو نگاه کنم و روم رو بر میگردونم.حالا از دماغ جگر گوشم داشت خون می اومد.از جام مثل فرفره پریدم و صورتش رو شستم و یخ گذاشتیم که خدا رو شکر زود خونش بند اومد و درد هم نداشت و فوری بدو بدو رو از سر گرفت.ولی من مریضم دیگه میدونین که همش میگم نکنه دماغش شکسته باشه و کج بشه و بچه م رو زشت کنه.میبینی توروخداااا خلم دیگه.
خودم هم خیلی کمتر خسته میشم.محمد کمک بزرگیه برام.آخر ترم هست و دوتا پروژه دیگه باید تحویل بدم.یکیش رو تو همین هفته و یکی دیگه ش رو هم هفته بعد از عید.تصمیم دارم تابستون هم کلاس بگیرم که اگه خواستم استراحت کنم حداقل توی زمستون باشه که سخت تره.ترم تابستون خیلی زود میگذره.حیفه از دستش بدم.تصمیمم برای خونه تکونی عوض شد.این ترم که تموم شد خونه تکونی میکنم که به اومدن مهمونهامون هم نزدیک تر باشه.خرید عیدم رو کردم.نزدیک ایستر هست و لباس مهمونی تو همه مغازه ها پر شده.هرچند لباس شاینا رو به زحمت پیدا کردم و آخر سر هم به دلم درست و حسابی نچسبید .برای سفره هنوز هیچی نخریدم و هیچ برنامه ای هم ندارم هنوز.بذار پروژه این هفته م رو که تحویل دادم یه فکری به حالش میکنم.
یه چیز دیگه هم اینکه من معتاد فیس بوک شدم رفت.عجب باحاله خداییش.کلی از دوستهای دبیرستانم و دانشگاهم رو توش پیدا کردم.آدم اون تو احساس نزدیکی میکنه باهاشون حتی اگه یه کله دیگه دنیا باشن.خداییش اورکات خیلی بورینگ نسبت به فیس بوک نه؟؟؟؟؟
خوب برم دیگه.در حال حاضر اینقدر پشتم گرفته که نمی تونم خمیازه بکشم.اعصابم رو خورد کرده هاااا.
اینم یه عکس از زمستان سخت پارسال که هم یادم باشه چقدر دخترکم کوچولو بوده و هنوزم هست البته هم اینکه برای اون دوستمون که مدل کلاه و شال گردن شاینا رو خواسته بودن.
